mail me mail me home page archive
بارباماما

تا خورشید

امروز تقریبا یک سال و نه ماست که خونه ی یادداشت هام باباماما ست و من این جا می نویسم. از امروز یا بهتره بگم فردا دارم می رم به یه خونه ی جدید که مدتی است در حال ساخته شدنه.
این خونه اسمش هست: "تا خورشید" .

بارباماما رو دیگه این جا می بندم. این فضا رو بسیار دوست داشتم و بهش عادت داشتم. امیدوارم فضای جدید هم زود برام آشنا و صمیمی بشه و باعث شه بهتر و مرتب تر بنویسم. از همین حالا حس می کنم دلم برای این فضا تنگ می شه، ولی خب این تغییر لازم بود.

پس خداحافظ بارباماما!
 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦ - بارباماما

شمع

قبلا هم نوشته ام که در  مورد تولد خیلی بچه ام و وجود كيك و شمع رو در روز تولد خيلي دوست دارم.


كيكي پختم و به سختي از قالب ِ گرد در آوردم كه خوشگل تر بشه. شمع نداشتم، هنوز چند روز مونده تا تولدم. اما خب قرار بود ما امروز جشن بگيريم، يه جشن دو نفره ي ساده!

 از اون جايي كه هم شمع خيلي دوست دارم و هم اصولا سخت، چيزي (كه ازش خاطره ي خوش دارم) رو دور مي اندازم، تمام شمع هايي رو كه در 6-7 سال زندگی مشترکمون، توي تولدهامون داشتيم، نگه داشته ام.
با خودم گفتم شايد بشه از توشون يه 3 و يه 2 پيدا كرد كه بذاريم روي كيكم. اگر هم نشد همين جوري چند تا شمع كوچيك مي گذارم.  زودي يه 3 پيدا كردم، آخه همون رو بود، مال سال هاي اخير! دنبال 2، رفتم تو شمع هاي قديمي تر كه رسيدم به شمع هاي 26 سالگي!!
خيلي عجيبه، همون طور كه روي صندلي وايساده بودم (آخه شمع اون بالا مالا ها بود)، به خودم اومدم و ديدم اشك تو چشم هامه. بغض عجيبي گلوم رو مي فشرد. يهو حس كردم اِ، من ديگه 26 ساله نيستم؟! با خودم گفتم اين كه چيزي نيست خب همه اش 6 سال گذشته، شمع 1 سالگي ات رو كه نديدي.

اما اين حرف ها بغضم رو از بين نمي برد. چرا؟ نمي دونم. تو چند سال اخير هميشه از حس كشف سن جديدم حس خوبي داشته ام، حس بلوغ، حس زيباتر ديدن زندگي. اين حس كه دنياي اطرافم رو سال به سال زيباتر مي بينم.  اما يهو با ديدن عددهاي سال هاي قبل دلم هري ريخت.   انگار يهو به خودم اومدم و ديدم 32 ساله ام. انگار تمام حافظه ي خاطرات زيباي اين چند سالم پاك شده بود و من مونده بودم با يه عدد 26 كه نمي دونستم كِي بوده.

شايد بهتره ديگه اين شمع ها رو نگه ندارم. اگر 50 ساله بشم و شمع 30 رو ببينم اون وقت چه حسي دارم؟ شايد هم، اون موقع  حس متفاوتي دارم و با يه لبخند ساده ردش می كنم، كي مي دونه؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦ - بارباماما

باغچه ی ما در آستانه ی پاییز!

شمعدونی هامون امسال خیلی گل دادند




این هم پریوش خانوم ها بعد از آب دادن سر صبح!




فلفل!





ابری ها!





ناز
ها زیر آفتاب





یه ناز و دو ناز!


پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦ - بارباماما

طبیعت

امروز بعد از سمینار هفتگی بحث سر این بود که واقعا چی فیزیکه و چی نیست.
یه کسی مثالی زد: مثلا نسبیت عام زمانی که شکل گرفت، تا پنجاه سال کسی فیزیک حسابش نمی کرد و در دانشکده های ریاضی تدریس می شد. تا این که با اولین مشاهدات کیهانشناسی، مثل تابش ریز موج زمینه، مردم کم کم جدیش گرفتند.

همیشه این موضوع برام جالب بوده، این که بشر این قدر زیبا رفته سراغ درک طبیعت. این قدر هوشمندانه نشسته و این همه کار کرده. راستش درک کارهای "ریاضی دان" های یونان باستان هم برام سخته. آخه چه شون بوده که می رفتند سراغ این ریاضیات پیشرفته؟!!!

تو دنیای معاصرمون هم که دیگه شتابش خیلی زیاد بوده. لااقل تو فیزیکش رو که بهتر خبر دارم این طور بوده. وقتی آدم به صد سال پیش، همین موقع ها، فکر می کنه و بعد می بینه چقدر فیزیک پیشرفت کرده، تو همین صد سال، با خودش می گه کاش صد سال دیگه رو هم می دیدم و ازش با خبر می شدم.
تو کیهان شناسی که خیلی هیجان انگیزه. با این همه مشکل ماده ی تاریک و انرژی تاریک و ... به نظر میاد حالا حالا راه داریم برای رفتن!!
جدا که بشر هر قدر هم که خراب کاری کرده، اما این پیشرفت فکری اش در علم تحسین برانگیزه. این علاقه ای که داره برای درک طبیعت، جدا زیباست.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦ - بارباماما

يواشكي

 

تو مدرسه و دوران دانشجويي مون هميشه يه عده بين ما بودند كه يواشكي رفتار ما رو تحت نظر داشتند كه گزارش بدهند. يعني منافع عده اي در اين بود كه ما رو چك كنند و مي كردند.

حال اگر در يه مركز تحقيقاتي بدون اين كه به محققينش بگند، كاملا يواشكي ساعت ورود و خروج محققين رو يادداشت مي كنند، به هر دليلي كه مي خواد باشه مهم نيست، به نظر شما چه فرقي داره با فلان چك كردن يواشكي تو مدرسه؟ اون جا نفع عده اي در اين بود و اين جا هم نفع عده اي ديگر در كار ديگري است. اگر مي خواند بدونند هر كسي چند ساعت سر كاره خب بگند كارت بزنند، بسيار هم محترمانه تره. حتا اگر بگند همه برند و در يه دفترچه اومدنشون رو خودشون ثبت كنند باز بهتر از اين كارِ يواشكيه. جالبه كه در جواب اين كه چرا اين كار رو مي كنيد، گفته اند شما اصلا نبايد مي فهميديد اين كار انجام مي شه!!!

 

اگر معتقديم كه مي تونيم مثلا در دانشگاهي تصميم بگيريم كي سوار آسانسور بشه و كي نشه، و جاي ديگري مي تونيم يواشكي رفت وآمدها رو كنترل كنيم، يعني اين كه اين منطق در ذهنمون هست كه اگر لازم بود و به نفع خودمون يا محل كارمون يا اكثريتمون يا هر چيز ديگه بود، مي تونيم براي ديگران قانون دلخواهمون رو بذاريم و مي تونيم تو زندگي مردم سرك بكشيم، بي اين كه بدونند.

اين همون چيزي است كه خيلي ها براش فرياد بر ميارند كه چرا با ما ال كرده اند و بل كرده اند، اما ‌‌"چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند".

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦ - بارباماما

ايست! محل عبور عابر پياده

پام از گچ در اومد!
مثل بچه ها راه مي رم و به همه مي گم گچم باز شده، آخه خيلي لذت داره راه رفتن. پام يه كم يادش رفته چطور بايد تعادلم رو حفظ كنه و به جاش كشيده و جمع بشه. يه كم هم از پاي ديگرم لاغرتر شده. هر قدمي كه مي گذارم با خودم ميگم سلامتي چه لذتي داره. نمي دونم اين حسم تاچند روز برام مي مونه و بعد عادي ميشه، فعلا كه كلي نقشه ي ورزش و اينها براي خودم كشيدم.
دكتر گفته: "سر به زير باش و به جاي در و ديوار زير پات رو نگاه كن"! شايد اين كار يه كم من رو سر به زير كنه!!!


ديگه بايد موقع از خيابون رد شدن دقت كنم، آخه تو اين سه هفته، مردم دلشون مي سوخت و وقتي از خط عابر پياده رد مي شدم برام مي ايستادند. امروز ديدم دنيا به حالت عادي برگشته و راننده ها حاضرند از روم رد بشند. كاش به جاي دلسوزي بلد بوديم كار بنيادي بكنيم ! اون وقت خود به خود به معلول ها كمك مي شد تا راحت زندگي كنند.

اين سه هفته مهم ترين تجربه ام اين بود كه تو اين شهر (يا كشور) كسي كه معلوليتي داره بهتره بمونه تو خونه و از خونه در نياد. شايد هم به همين دليله كه با وجود تعداد زياد معلول جسمي كه داريم (به خاطر جنگ)، تو خيابون كم از اين آدم ها مي بينيم. چون اين آدم ها مجبورند تو خونه بمونند. حتا توي پياده رو كه راه مي رند پر از پستي و بلندي و پله و جدول و ... است. در ادارات و ساختمان ها ورودي مناسب براي اين آدم ها نداريم، آسانسور يا نداريم يا فقط در طبقات خاصي مي ايستند. خلاصه كه شهرمون طوري است كه معلول ما بيشتر از معلوليتش، بايد از مشكل تو خونه موندن رنج ببره ... .

مريم به نقل از يه برنامه ي تلويزيوني تعريف مي كرد: با يه معلول جسمي كه روي صندلي چرخدار بوده مصاحبه كردند و اون گفت نمي خواد براي ما سهميه ي دانشگاه بذاريد، ما خودمون قبول مي شيم. در عوض دانشگاه رو طوري بسازيد كه ماهم بتونيم بريم توش!!!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦ - بارباماما

این در و اون در

- یکی از داستان های جالب و به یاد موندنی از بین قصه های بچگی مون، داستان اون پیرمرده با خرش و پسرشه.
خیلی وقت ها پیش میاد که یادش می افتم. به نظرم جدا مصداق ماهاست. یه نمونه اش همین وبلاگ نویسیه و نظرات دوستان.
یکی میاد می گه چرا سوار خری. اون یکی می گه اگر سوار نیستی پس برای چی خر داری؟ یکی دیگه یه چیز دیگه می گه. خلاصه اگر بخواهی به همه ی حرف های مردم  گوش بدی قاطی می کنی. همون بهتر که گوش نکنی و برای دل خودت بنویسی، هر چی که دوست داری. وبلاگ رو برای همینش دوست دارم که می شه توش راحت حرف زد و از هر دری گفت.

- حالا که حرف قصه شد یه چیز بی ربط بگم در باره ی قصه. به نظرتون عجیب نیست تو  این جامعه ی غیرت مدار (که مثلا ناموس از واژه های مهمشه)، یکی از داستان های فولکلور خاله سوسکه است؟ 

-  دو سه روز رفته بودیم مشهد. شنیدم آقای ِ پیش نماز، قبل از نماز صبح ، در حالی که مردم در حال و هوای روحانی اذان و آماده ی نماز بودند، می گفت: "خدایا کمک کن  زن های ما، اون هایی که کم عفتند عفتشون زیاد بشه و حجابشون رو حفظ کنند. خدایا به مردان ما هم غیرت و حفظ ناموس عطا کن"!!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦ - بارباماما

شور

توي موسيقي دستگاهي مون، آواز هاي "شور" رو يه جور ديگه دوست دارم. فكر مي كنم خيلي ها اين حس رو دارند. "ابوعطا، دشتي، بيات ترك و ..." .
اين ها خيلي دروني ترند. اين چند ماهه كه توي رديف، رسيدم به شور و آوازهاش و اين ها رو درس گرفتم، خيلي بيشتر بهشون نزديك شدم. وقتي دايم داري توي يه آواز يا دستگاه مي چرخي و مي شنوي و كار مي كني يهو اين حس بهت دست مي ده كه به اون دستگاه يا آواز خيلي نزديك شدي و يه نزديكي عاطفي بهش پيدا مي كني. البته اين حس ِ مبتدي اي مثل منه، نمي دونم حرفه اي ها و خيلي حرفه اي ها و ... هم اين حس رو دارند يا كه براي اون ها عادي مي شه؟

اما يه چيز رو مي دونم و اون هم اينه كه اصولا مردم از شنيدن آوازهاي "شور" لذت مي برند، حتا اونهايي كه خيلي گوش موسيقي ندارند. يه نمونه اش هم اذان مرحوم "موذن زاده" است. چرا مردم اينقدر اين اذان رو دوست دارند؟ اون هم بيشتر از باقي اذان ها؟ حس من اينه كه اين معجزه ي "بيات تركه" و گوشه ي "روح الارواح".

 
 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦ - بارباماما

گزارش ِ راه

باز هم شهريور اومده و من خوشحالم. بوي پاييز مياد. گاه آسمون يه نم بارون مي زنه و تا ميايي باور كني بارون زده هوا آفتابي مي شه.  با اين پام لِك و لِك قدم مي زنم و بو مي كشم تا پاييز رو حس كنم.  بعد مي رم و سوار ماشين مي شم.

اين روزها كه اصلا رانندگي نمي كنم خيلي دردل دل راننده ها رو مي شنوم. اين كه چه جوري شب ها مي رند تو يه پمپ بنزين و با راننده وانت ها و راننده تاكسي ها قرار مي گذارند و كارتشون رو مي گيرند و ليتري 300 تومن بنزين مي زنند. اين رو خيلي هاشون مي گند.  روم نمي شه بهشون بگم بوي پاييز مياد، اينقدر مشكل دارند كه مي ترسم بهم بخندند.
 
يه خانومي من رو مي بينه و ميگه دخترم خب با اين پا نرو سر كار! بمون خونه تا خوب بشه.

يه موش مي دوه مي ره تو جوي آب، موش كه چه عرض كنم گربه است. دلم مي ريزه اما به خودم مي گم من حالم خوبه و هيچي نبايد حالم رو بد كنه.

همراه با كندي ترافيك از كنار چمني رد مي شم كه يه كارگر 20-25 ساله ي فضاي سبز شهرداري، داره آبشون مي ده و بلند آواز مي خونه، با لهجه ي محلي. آوازش زيبا و آشناست. آواز رو قبلا جايي شنيده ام اما هر چي سعي مي كنم يادم نمي آد. موسيقي  نواحي مختلف كه تا به حال شنيده ام رو مرور مي كنم اما تا به ذهنم بياد و جرقه بزنه، ماشين راه مي افته و ذهن من هم پاك مي شه.

توي ميدون، ماشين گشت ارشاد ايستاده و داره خانم ها رو ارشاد مي كنه!!!  ميدون پر از پليسه، چرا؟ نمي دونم.

ديرم شده. مثل خواب مي مونه كه مي خواهي بدوي اما كند قدم بر مي داري، نه نه سيما خانوم! از اين تندتر نمي شه.  اشكال نداره در عوض وقت داري سر فرصت اين چنارها رو نگاه كني. خيلي خوشحالند، آخه فصل خودنمايي شون نزديكه.  واقعا  كه تهران بدون خيابون وليعصر با اين چنارهاش، حتما بيشتر از يه خيابون كم داره!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦ - بارباماما

روز و شب

روز که می شه و خورشید به حیاطمون می تابه، گلهای "ناز" با دیدن آفتاب باز می شند و رنگ و وارنگ کنار هم زیبایی می کنند و دل هر کی ببیندشون رو می برند.

غروب که می شه کم کم بسته می شند و تا میاد دلت تنگشون بشه، از بوی "محبوبه ی شب" مست می شی که تا شب می شه بی دریغ بوی زیباش رو تو هوا پخش می کنه.




پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦ - بارباماما